
روز های بارانینگرانت می شوممی ترسم دلتنگ شویاز خانه بزنی بیرونچترت را فراموش کنیباران بباردابر ها اشك هايشان را كلمه كنندبپاشند روي تنتخیس شویو كسي نباشدچترش را روی سرت بگیردتو از هجوم آن همه كلمهبترسيشانه هایت به لرزه بیفتدحرف هاي نگفته ات يخ بزنددست هايت تنها بماندهیچکس نباشدپالتو اش را روی شانه هایت بیاندازدهيچ كس نباشددست هايت را بگيردمی ترسمبغض روز های رفته رابا آسمان شریک شویاشک هایتبا باران یکی شودو هیچکس نباشدتو را در آغوش بگیردآرامت کندباور کنروز های بارانیبیش از هر روز دیگری نگرانت می ...
ادامه مطلب